خرید بک لینک

“یادت باشد
به خوابم آمدی ،
بیدارم کنی ببوسمت !”
افشین صالحی

دیشب تو را خواب دیدم

و چه آرامشی

در آن کویر

وقتی آواز می خواندی

نغمه هایت

همچون غم پاره هایی که می خرامند در جانت

به جانم، به روحم، به وجودم

آرامش می داد

تو یادت نیست

من یادم هست

گفتم : چنین آرامشی را هرگز ندیده بودم

آن روزها، می تازید یادت

این روزها، می وزد یادت

و چه آرام شده ایم هر دو مان

گفتی

غم پاره ها،

دردت به جانم

--

برچسب: نویسنده: طاها نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:21

چه شیرین خوابی بود گویی بیداری بیداری ... ساعت ها کنار تو در فاصله چند قدمی تو نشسته بودم... ذهن ناآگاهم، درونم را آگاه تر است از تمام تصویرهای صفحه ات داستانی ساخته بود چه زیبا من و تو هر دو در یک ایستگاه تو به سویی و من به سویی رهسپار بودیم تو مرا نمی دیدی و من تو را می دیدم دلهره برزخ وار درونم نه می خواست تو را از دست بدهد، و نه می خواست تو مرا ببینی ناگاه با صدای مسافران یزد از خواب برخواستی و من نفسم بند آمد از باز شدن چشمانت آرام نگریستی به من با دلهره در چشمانت اما، مثل همان سال ها بعد دور شدی، در دلم می خواستم مسیرمان یکی باشد من هم دور شدم اما با امید به پشت سر و تردید در ماندن که تو ناگهان دویدی و قدم هایت را به من رساندی و مثل همیشه خواب درجایی تمام شد که لذت نیمه تمام چند قدم همراه بودن با یکدیگر، بماند زیر دندانم، مثل یک طعم سبک و شیرین مثل عطر بهار نارنج ملایم،کم، کوتاه و ناپایدار صدایت را این بار نشنیدم هربار که تو را در خواب می بینم ذره ذره حظ حضورت را می برم یک بار از صدایت یک بار از نگاهت یک بار از مهرت چه آرام، سبک و دلنشین ... رویاهای من تمام نمی شود از تو تو تمام نشدنی هستی جان!

برچسب: نویسنده: طاها نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:21

صفحه بندی